سلام مطالب این وبلاگ همه حرفهای نگفتنی هستند که سر از ابتذال گفتن فرود نمی آورند و بغض هایی که خواسته و ناخواسته سکشتند و فریادهایی که هنگام عبور از کوچه های بی کسی سر دادم و کسی آنها را نشنید ...هیچ کس به کوچه های تنهایی من قدم نگذارد ..
و عشقی که می سوزاند مرا و دودش از سینه ام بیرون می رود و خاکسترهایی را که هر روز باد می برد و عشق سوخته دوباره پوست می گذارد و آتشش بیشتر و بیشتر می شود...
تقدیم به او که همه زندگی من است به قلک های کوچک حیات که قلب های بشر را سالها محبوس آن کرده .... و عشقی که درون آن قلک هاست ..
از معلم جبر و احتمال پرسیدم عشق چیست؟ گفت محاسبه ایست که احتمال آن کم است.
از معلم جغرافیا پرسیدم عشق چیست؟ گفت مواد مذابیست زیر پوسته قلب.
از معلم تاریخ پرسیدم عشق چیست؟ گفت سقوط سلسله قلب.
از معلم شیمی پرسیدم عشق چیست؟ گفت تقطیر جز به جز قلب.
از معلم فیزیک پرسیدم عشق چیست؟؟ گفت جاذبه ایست که در میدان قلب بوجود می آید.
از معلم زیست پرسیدم عشق چیست؟ گفت حالتی است که در قلب نزدیک سرخرگ بعد از دیدن
یار بوجود می آید.
از معاون پرسیدم عشق چیست ؟ گفت یادم بنداز این لغت را در انضباطت ذکر کنم.
از مدیر پرسیدم عشق چیست؟ گفت اخراج....
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:6 توسط سعید
|
فقط و فقط عکس عاشقانه
فقط و فقط عکس عاشقانه
.
.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:4 توسط سعید
|
بگو دلم واست تنگ شده
**** بگو دلت برام تنگ شده
همون دلی که می گن از سنگ شده ***
با عبور کدام ثانیه تمام فرصتهای طلایی مرا مانند دریایی طوفانی در خود فرو بردی ، به ساعتها گفته ام پیش بروند من به آرامی پشت سر آنها خواهم آمد . کاش جزیره رویاهایم به زیر آبها دفن نمی شد تا مرغ دریایی دلم به دنبال آشیانه اش سرگردان اقیانوسهای نا آرام دلهای آفت زده نمی شد ...
هیچ چیز عوض نخواهد شد ، نه به خاطر دلتنگی های من و نه به خاطر دلسنگی های تو ... زمین و آسمان در جای خود ثابت می مانند ، بهارها بعد هر زمستانی می آیند ، پاییزبه خاطر اندوه دل من ماندنی نیست ... چکاوکها خواهند خواند ... سبزه ها سر از خاک به در خواهند آورد ... آب از آب تکان نخواهد خورد انگار نه انگار که دل مرا کسی شکسته باشد ... !
?شاید وقتی دیگر
به تو می رسم دوباره ، شاید اما وقتی دیگر
تو رو می بخشم یه روزی شاید اون لحظه آخر
با نگاهی سرد و سنگین ، جای خالیت و می بینم
جای خالی کسی که داشت یه روزی من و باور
آسمون ابریه اما دل من ابری تر از اون
خیلی وقته که تو این خاک نمیاد یه قطره بارون
لبریز از دلواپسی هام ، نگران اطسی هام
که می خشکن تک و تنها لب پنجره تو گلدون
تو دل شیشه ای من غمایی از جنس کوهه
می سوزونن من و کم کم ، سوختنم چه با شکوهه
من و با یه کهکشون عشق رفتی و تنها گذاشتی
به خدا که عشق هم از تو گله داره به ستوهه
جاده های بی مروت ، جاده های مه گرفته
ازم امید و گرفتن ، دلمه حالا گرفته
می خوام منتظر نمونم ، به دلم می گم دیوونه
دیگه دیوونگی بسه ، اون واسه همیشه رفته
اما گوش این دل من ، پره از پند و نصیحت
باورش نمی شه هرگز ، که تو رفتی تا قیامت
دلم و گرفتی از من بی تفاوت خیلی ساده
حالا من تنهای تنهام ، با یه دنیا اشک و حسرت
من که میدانم شبی عمرم به پایان میرسد
نوبت خاموشیم سهل و آسان میرسد
من که میدانم به این دنیا وفایی نیست
میان مرگ و زندگی قراری نیست
پس چرا عاشق نباشم
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 15:58 توسط سعید
|
ستاره بی احساس
For imfeeling star
تقدیم به ستاره بی احساس آسمان قلبم مهشید
ای ستاره بی احساس تابوت عشق و تو ساختی
توی قبرستون شادی رفتی و دل رو نباختی
کاشکی که می شد قدم زد توی این جاده تقدیر
خاطرات بد رو خط زد از توی قلب بی تقصیر
ای ستاره بی احساس جنازه عشق و کفن کن
خاطرات بد عشق و ببر و تو ریشه کن کن
بشنو این هق هق سنگه که به حال من می ناله
آخه ابلیسم پیش تو از بدیهات کم میاره
اگه که می خوای بمونی نباید بهونه بیاری
اگر هم می خوای بری بهتره تنهام بذاری
حالا که می ری کاش بدونی قلب من خورده ترک
با زدن شلاق غم ، عشق تو رفت به درک
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:5 توسط سعید
|
عروسک کوکی
عــروسکی بـــودم تو بــازی تقدیر
رو طاقچــه قلبش یه قــاب بی تصویر
تــوی بـــازی تقـدیر بازنده من بودم
من وشکست و رفت بی جرم وبی تقصیر
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:53 توسط سعید
|
طلب عشق
طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شود
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنون نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی وریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
ولی آخه تو بگو با دل عاشق چه کنم
یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم
یاد من هست که باشم همه عمر بهر تو پاک
یاد تو باشم و هر دم بکنم با تو خلوت
ياد تو باشد ازاين پس من و تو ما شده ايم
هر دو عاشق دو پرستو دو مسافر شده ایم!.
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:51 توسط سعید
|
مناظره
گفتم تو شيرين مني گفتا تو فرهادي مگر گفتم خرابت ميشوم گفتا تو آبادي مگر گفتم ندادي دل به من گفتا تو جان دادي مگر گفتم ز كويت ميروم گفتا تو آزادي مگر گفتم فراموشم مكن گفتا تو در يادي مگر گفتم خموشم سالهاست گفتا تو فريادي مگر گفتم كه بر بر بادم گفتا نه بر بادي مگر گفتم كه اين off را بخوان گفتا كه الافم مگر
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:46 توسط سعید
|
مثل خورشید واسه روز . . .
من بودم قصه ی روز . . .
وقتی حتی هیچ عاشقی نبود . . .
شدم عشق خورشید واسه روز . . .
تو سرآغاز منی . . .
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:43 توسط سعید
|
ای کاش
در دیاری که درآن نیست کسی یار کسی
یا رب ای کاش که نیفتد به کسی کار کسی
می خواهم از زمانی که برایم باقی مانده
در کنار تو لذت ببرم!
شاکر روزهایی که
هر یک به هدیه یی مانندند!
رویاها و امید هایی که
هنوز امکان ممکن شدن دارند
و عشق ها و مهربانی ها
که هنوز
فرصت تجربه کردنش با ماست!
یک روز
روز آخر ما خواهد بووود!!!
روز آخر!
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 19:37 توسط سعید
|
بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه می نگری
و اینم بت پرستی از جنس احساس
دختری در نگاه شوم
بگذار شانه های گرمت پناهگاه من باشد
هیچگاه عشق را گدایی نکنیم چون به گدا چیز باارزشی نمی دهند .
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 23:3 توسط سعید
|
حرفهای ناگفته نویسنده
درد دل نویسنده :
در نقشه جغرافیای قلب تو شهری دور افتاده ام ...
شهری بنام تاریکی و سکوت ...
شهری از جنس نومیدی...
شهری که صدای فاصله هایش غرق در آسمانند...
هرپیچ و تاب در کوچه این شهر خاطرات غم است و بس؟! و جراحاتی که مرهم بر آن گذاشته نشد..
و بهشت این شهر جنگل شوکرانهاست ...
شهری که قبرستان شادی است ... تمام شادیها مردند و مردند ..
و تمدن شهر من حسرت-خلوت-نفرت-کسالت وشقاوت است . پس همان بهتر که این شهر را از نقشه جغرافیای قلبت محو کنی همان کاری که اکنون داری می کنی ..
اما در نقشه جغرافیای قلب من تو اقیانوسی پهناوری و آنجا ساحل عشق است ..
و من ساحل عشقم و از ساحل شکسته که تسلیم شده است دریایی پهناور موج می زند .
دریای من تویی ... خشکی تو منم ...
سهم من کمتر از قطره است توی دریای محبت
دفتر دریا پاره است موندیم تنها کنج خلوت
خداحافط دیگه رفتم
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:13 توسط سعید
|
حرفهای ناگفته نویسنده
درد دل نویسنده
ای عشق من :
لبهایت را چون آغوشی گرم به لبهای عاشق من بسپار تا در میان پیله لبهایم پروانه های بوسه را بر لبهایت بگذارم . و من مست از جامهای باده عشق باز در میخانه لبهای شیرینت شرابهای عشق را بچشم .
و با گیتار یک لورکا ساز مرگ را بنوازم .
تا شعر زندگیم را اینگونه بسرایم
.و من نیز به حرمت فرهاد.... بیستون عشق را می لرزانم تا لرزشش قلب تو را هم بلرزاند و لب را که غنچه خروار بوسه است به چشمه سار لبهای عاشق تو می سپارم و در وزش خاموشی که سیماها در دود فراموشی است خاطرات کهنه را خط می زنم تا عشق تو را بر سر در خاطرات حک کنم و تندیس حک شده نگاهت را که با بغضی تلخ می شکند دلداری دهم... تا وسعت تنهایی تو را که به دندان سرد بیگانگی جویده می شود کاهش دهم ....
و امروز چمدانی به اندازه پیرهن تنهایی ام به تو می سپارم تا تو چمدان تنهاییم را در جنگ تنهایی با یک آواز عشق در کوچه تنهایی پر کنی . وخشم سکوت را که بار سنگین سکوت است بدوش گیری یا آن را بشکنی و شوکران عشق را بخشکانی و مرا با نگاهت بلرزانی ....
نویسنده : سعید
تقدیم به همه عاشقان
و این گلهای زیبا تقدیم به ((م)) و همه عاشقان
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:19 توسط سعید
|
گناه
نمی دانم این گناه من است یا سختی دل تو
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:16 توسط سعید
|
دنده سنگین ...
زندگی سخت نیست ما سختش میکنیم عشق قشنگ نیست ما قشنگش میکنیم دل ما تنگ نیست ما تنگش میکنیم دل هیچکس سنگ نیست ما سنگش میکنیم
خواستم دسته گلي برايت بفرستم اما گفتم تا به دستت برسه پژمرده خواهد شد. بنا بر اين حرف(س) را از گل سرخ (ل) را از گل لاله (الف) را از گل اطلسي و (م)را از گل مريم به عنوان دسته گلي به نام(سلام)تقديمت مي كنم
من يه بوس کوچولو هستم که راه خونمو گم کردم ميتونم چند لحظه رو لبات بشينم؟
مي گن خنده ربطي به مرگنداره ولي تو بخند تا من برات بميرم
اگر ميدانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من
فكر مي كرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يك زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يك حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه كرد... كاش مي شد در عاشقي هم توبه كرد
من یاد گرفته ام: مهم نیست که در زندگی چه داری، بلکه مهم اینست که چه کسی را داری و تو مرا داری
عــشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن اســـت عــشق فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است عــشق ديدن نيست بلكه احساس كردن اســـت عــشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه دادن است
شاید در فاصله ای که امروز از من داری تو را بهتر ببینم، حجم تو برای دیدن از فاصله نزدیک بسیار بزرگ بود. حالا میتوانم هر روز به مرور دیده هایم بنشینم و ترا اندک اندک باز افرینم . ترا که در حال عبوری تا همیشه تا هروقت که من نگاه می کن
انگار روزی دیگر فرا رسیده است اگر چشمهایت گشوده شده اند و گر می توانی صادقانه لبخند بزنی، بدان که خداوند هنوز عاشق توست
حساب بانکی شما میلیون ها بوسه ی عشق واریز کردم. شما میتوانید بطور شبانه روزی از طریق مهرکارتتان برداشت نمایید
به همه لبخند بزن اما با يك نفر بخند، همه را دوست داشته با اما به يك نفر عشق بورز، تو قلب همه باش اما قلبت مال يك نفر باشه
چهار چيز است که نميتوان آنها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعيت... پس از پايان يافتن! و زمان ... پس از گذشتن
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف در جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند
عاشق شدن مثل دست زدن به آتیش می مونه. پس سعی کن تا وقتی که جراتش پیدا نکردی هیچ وقت بهش دست نزنی. اما اگه بهش دست زدی طاقتش رو داشته باشی که تو دستات نگهش داری. ***********************
به شيشه گفتم دوستت دارم شکست / به گل گفتم دوستت دارم پر پر شد / به دريا گفتم دوستت دارم خشکيد / حالا به تو مي گم دوستت دارم هواي خودت رو داشته باش
هيچ وقت مغرور نشو برگها وقتي ميريزند که فکر مي کنند طلا شده اند
تو زندون قلبت اين قدر شلوغ مي کنم اين قدر زندونيها رو اذيت مي کنم تا توي قلبت واسه هميشه محکوم به حبس ابدي شم
از برگ گل نازکتري از هر چه گويم بهتري خوبان فراوان ديده ام اما تو چيز ديگري
دستت رو روي قلبت بزار اندازه فاصله دو ضربان قلبت از يادت غافل نيستم مهربونم .
اي که دور از من و ياد مني باخبر باش که دنياي مني. شاديت شادي من غصه ات غصه من قلب من خانه تو خانه ات قبله من
شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعنی همين
زندگی 3 چیز است: اشکی که خشک میشود........ لبخندی که محو میشود..........و یادی که در عالم فراموشی می ماند....
با خدا باش پادشاهي کن ، باخودت باش هرچه خواهي کن
اگر سلطنت بلد نباشم .سلطنت نمیکنم...اگر زندگی بلد نباشم زندگی نمی کنم ...اما اگه دوست داشتن رو بلد نباشم به خاطر تو یاد میگیرم
آرزو مي کنم: زندگي مال تو....مرگ مال من راحتي مال تو....گرفتاري مال من شادي مال تو.....غم مال من همه مال تو ولي تو مال من
اگه تو کوچه پس کوچ هاي دلم گم شدي.دنباله کسي نگرد که آدرس بهت بده چون غير از تو کسي اونجا نيست
بي تو نه امور جهان لنگ ميشه نه بين زمين و آسمون جنگ ميشه ، نه كوه آب ميشه نه آب سنگ ميشه ، فقط دل من واسه تو تنگ ميشه
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست! تا زماني كهدستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه! تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه وتكيه گاه نگاه سرگردان منه! تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي! تاوقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من! من زنده هستم
شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسهمي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستتدارم
عشق مثه يه گنجيشك ميمونه ... اگه محكم بگيريش ميميره ... اگه شل بگيريشمي پره ... پس سعي كن يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات خوابش ببره
وقتي تو رو از دست دادم، اشكي نريختم! چون تموم اشكهام رو براي بدست آوردنت ريخته بودم
يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينکه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايمکردم اما نمي دونستم که يه روز براي اينکه اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني
عشق مثه يه گنجيشك ميمونه ... اگه محكم بگيريش ميميره ... اگه شل بگيريشمي پره ... پس سعي كن يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات خوابش ببره
ميدونی چرا وقتی گريه ميکنی چشمت رو مي بندی؟وقتی ميخوای بخندی،وقتیميخوای کسی رو بوس کنی،وقتی ميخوای تو رويا بری چشمت رو مي بندی؟چونقشنگترين چيزي اين دنيا ديدنی نيستند
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راستقامت، مثل صنوبر، صبور، مثل بلوط مقاوم، مثل رود روان، مثل خورشيد باسخاوت و مثل ابر با كرامت باشم
.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:15 توسط سعید
|
پروردگارا
پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند.
جبران خلیل جبران
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:10 توسط سعید
|
1.خدایا! شهرت، منی را که میخواهم باشم قربانی منی را که میخواهند باشم، نکند.
2.انسان به میزان برخورداریهایی که در زندگی دارد انسان نیست بلکه به اندازه نیازهایی که در خویش احساس میکند انسان است.
3.خدا انسان را وجود می دهد و تاریخ ماهیتش را میسازد.
4.خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.
5.تو میتوانی هر گونه بودن را که بخواهی باشی انتخاب کنی، اما آزادی انتخاب تو در چهار چوب حدود انسان بودن محصور است.
6.خدایا! عقیده ام را از دستعقده ام مصون بدار.
7.مسئولیت زاده توانایی نیست، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.
8.آنان که غنی ترند، محتاج ترند.
9.نوشتن برای فراموش کردن است ،نه به یاد آوردن.
10.عشق مأمور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح، عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن دردریا شنا کردن.
(دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:9 توسط سعید
|
یک نکته هزار تامل
فردریش نیچه : اگر روزی خواستی و نتوانستی که معذوری....ولی اگر روزی توانستی و نخواستی.... منتظر روزی باش که بخواهی و نتوانی...
فردریش نیچه : زندگی جدولی است که جایزه پر کردن خانه هایش مرگ است .
فردریش نیچه : اشتباهات انسانهای بزرگقابل احترام است . زیرا ثمر بخش تر از حقایق انسانهای دیگر است .
کانت : چنان باش که به همه بگویی چو من باش
ناشناس : آدم وقتی جوونه سلامتیش رو از دست میده تا به پول برسه اما وقتی پیر شد پولاشو از دست میده تا به سلامتی برسه . (( وچه زیبا گفت این ناشناس))
فوکو: فرق ما با دیوانگان در این است که ما در اکثریت هستیم .
شکسپیر : اشتباه را محکوم کن نه آنکه اشتباه کرده .
شکسپیر : اشتباه را محکوم کردن خود اشتباه دیگری است .
شکسپیر : برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال بنگر چگونه می افتی ؟!
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:2 توسط سعید
|
کاش ...
كاش هرگز روياي سبز پاكيها خزان نمي شد و پاييز جرات نمي كردبر دلهاي بهاري قدم بگذارد! كاش هر روز سري به پاكيهاي قلبم مي زدم و آنها راغبارروبي مي كردم تا هرگز چون برگهاي رنگ پريده از شاخه عمرمان نريزند! كاش هميشهحتي در خلوت دل گلدانهاي ايمانمان را سيراب سيراب مي كرديم تا هرگز غنچه اي از آنپژمرده نگردد! كاش ما هم در فراسوي نگاه يك غريب قدري مهربانتر مي شديم تا هرگزپرستويي را غريب نمي خواندند! كاش ناپاكي و زشتي مثل برگ خزان زده از دل ما پرمي كشيد و بر باد خاطره مي رفت! كاش انسانيت هرگز نمي مرد و دستهاي توانا هرگزدر پي شكستن غنچه اي نبود! كاش چشمه هاي محبت هميشه باز مي ماندند تا بنفشه اياز تشنگي نخشكد! كاش خوبي مثل نسيم بهار از دل ما نرود كه اگر برودانسانيت بهتمام معنا مرده! كاش احساسات يكديگر را دستخوش توفانهاي بي دليل قرار نمي داديمتا آبروي كسي مثل برگ بر باد نرود! كاش محبت بيشتر از تنفر در دشت پر وسعتقلبمان لانه مي كرد! كاش ايمانمان را به گل سرخ از دست نميداديم چون گل سرخ مظهرمحبت و عشق است! كاش… کاش ... کاش ... دیگر تاکیکاش
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:0 توسط سعید
|
اسرار زندگی...
هنگامی که پروردگار جهان را خلق می کرد ، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند .
خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصمیمش یاری اش دهند که اسرار زندگی را کجا جای دهد یکی از فرشتگان پاسخ داد :در زمین دفن کن.
دیگری گفت : در اعماق دریا جای بده .
یکی دیگر پیشنهاد کرد : در کوه ها پنهان کن .
خداوند پاسخ داد : اگر آنچه را شما می گویید انجام دهم ، تنها اشخاص معدودی اسرار زندگی را می یابند . اسرار زندگی باید در دسترس همه باشد .
یکی از فرشتگان در جواب گفت: بله درک می کنم ، پس در قلب تمام ابنای بشر جای بده .
هیچ کس فکر نمی کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت : درست است ! در قلب تمام انسانها .
پس بدین ترتیب اسرار زندگی در وجود همه ما جای دارد .
کتاب غذای روح
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:56 توسط سعید
|