سلام مطالب این وبلاگ همه حرفهای نگفتنی هستند که سر از ابتذال گفتن فرود نمی آورند و بغض هایی که خواسته و ناخواسته سکشتند و فریادهایی که هنگام عبور از کوچه های بی کسی سر دادم و کسی آنها را نشنید ...هیچ کس به کوچه های تنهایی من قدم نگذارد ..
و عشقی که می سوزاند مرا و دودش از سینه ام بیرون می رود و خاکسترهایی را که هر روز باد می برد و عشق سوخته دوباره پوست می گذارد و آتشش بیشتر و بیشتر می شود...
تقدیم به او که همه زندگی من است به قلک های کوچک حیات که قلب های بشر را سالها محبوس آن کرده .... و عشقی که درون آن قلک هاست ..
کجایی ای قبله امید ؟! امشب به قصد طواف بسوی تو آمدم تا دورت بگردم ... می پرستمت ای تمام دار و ندار هستی فدایت ...می پرستمت.
آری می پرستمت
اما بدان دلم را شکستی ... وفادار نماندی ...رفتی و خاطره شدی
و من نام تورا بر سر در خاطرات حک می کنم و تندیس نگاهت را که با بغضی تلخ می شکند دلداری می دهم ....
اما بی وفاییت را می بخشم ....
آری می بخشمت به حرمت اینکه روزی عاشقت بودم ...به حرمت سروده هایی که می خواندم و کتمان می
کردی ... به حرمت بیستونی که ساختم و خرابش کردی ... به حرمت اشک هایی که ریختی تا بمانم و دلی را
که شکستی ... می بخشمت به حرمت زهرا که پاک ترین پاکها بود .... می بخشمت به حرمت علی که عاشق
زهرا بود ... می بخشمت به حرمت نقشه ی رویاهایی که نغز بر لبانت می نشست ...
می بخشمت به حرمت گیاهی عشقی که در مرداب رویاهایم آرام رشد کرد و تو آنرا از ریشه در آوردی ...
می بخشمت به حرمت حرفهای عاشقانه ای که میان شبدرهای عشق خراشهای احساس را مرمت می کرد ...
می بخشمت به حرمت آتش انتظاری که سوخت و دودش از سینه ام بیرون می رفت ..
می بخشمت ... آری می بخشمت ... اما با تو نخواهم ماند
تنهایت می گذارم تا شاید قدرم بدانی ...
آری می بخشمت اما اشک های تو و اصرارهای تو و پشیمانی تو برای ماندن من فایده ای ندارد ...
می بخشمت ...
تو و من ...و بین من و تو ...بن بست خلوتی است و بس
دوستت دارم ای قبله امید
اما خداحافظ
دوستت دارم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 1:2 توسط سعید
|
بهش نگین
وقتی که خاکم می کنن بهش بگین منتظره
بگین هنوز بیادته بگین هنوز دوست داره
بهش نگین که مرده ام بگین رفته مسافرت
بگین منو شکست و رفت تنها و بی جرم و بی علت
بهش بگین بیادته با اینکه قیدشو زدی
بگین هنوزم دوست داشت اما تو اونو ندیدی
سنگ قبرمو بردارین نشونی از من نذارین
اگه اومد بهش بگین نشونی از من ندارین
دونه به دونه لباسامو بردارید و در نیارید
هرچی که خاطره دارم باید از یاد ببرید
دونه به دونه عکسامو خاک کنید و بسوزونید
تمام شعرام و بردارید یا بیادم بخونید
بگین رفت و هر چی خاطره داشت بخاطرت برداشت و برد
بهش بگین اونی که می مرد واست رفت و راست راستی مرد
اون چقدر ساده ازم بريد و رفت وانمود کرد که منو نديد و رفت همه گفتن اون ازت بي خبره به خدا گريه هامو شنيد و رفت کم کم حس کرد که براش تکراريم يه عروسک جديد خريد و رفت
-------------------------
ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري كه با رفتن بعضي ها از چشمت جاري ميشه
-------------------------
يادتون باشه که دل، تخته ســـــــــــياه نيست که هر کي اومد روش بنويسه و هر کس هم رفت بشه اسمشو پاک
-------------------------
گل شقايق را دوست دارم زيرا عاشق ترين گلهاست طبيعت را دوست دارم به خاطر زيباييش دريا را دوست دارم به خاطر موجش و تو را دوست دارم بي آنكه بدانم چرا؟
-------------------------
زندگي کتابي است پرماجرا ، هيچگاه آنرا به خاطر يک ورقش دور مينداز
-------------------------
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق از هر بی کس و کاری نکنیم
-------------------------
وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود،زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود
ستاره برای شبات وقتی که من نیستم تا برات مهتاب باشم
عشق عاشقی دوستی محبت باده هواست
به قول نوشین خانوم اینا همه مال قصه هاست
اینارو برای ما شبها تو داستانها میخوندن
کاش ما توی قصه ها بودیم تا اینا با ما میموندن
خدایی دیگه کجاست عشق و عاشقی و محبت وصفا و زندگی
همش توی دنیا ی ما شده دربدری وبخبختی و آوارگی
همه داره میخونن از بی وفایی و درداین زمونه
کیه که عاشق ادم باشه تا اخر عمر کنارش بمونه
فکر میکنی کی هستم عاشق این زمونه
زمونه ایکه از بی وفایی شده ویرونه
بروبابا ای زمونه دلم از دستت خونه
مارو تا کجا اوردی اخه کی درده من رو میدونه
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 0:49 توسط سعید
|
THE INTERVIEW WITH GOD
مصاحبه با خدا
I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشتهباشيد....
God smiled. ? My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامهدارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي منهست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما راشگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
Long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي بازگردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست ميدهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره ازصرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
They forget the present,
که از حال غافل مي شوند
Such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نميميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زندهنبودند
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي کهفرزندانت بياموزند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران رامجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگرانباشند
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسهنکنند
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن بهبخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
داريد ايجاد کنيدياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيامبخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که داراييزيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلبدوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيزنگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران راببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيزباشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشيفرزندانت بدانند؟
God smiled and said, Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانندمن اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 12:33 توسط سعید
|
بی وفا
دختری به دنیا آمد به او شیر سگ دهید شاید رسم وفا را بیاموزد.
سلام خدمت دوستان عزیز. می خوام حرفهای دلم رو بزنم. هیچ دختری ارزش اشک ریختن رو نداره تازه اگر هم چنین ارزشی داشته باشه اشک تو رو در نمی یاره ..اونایی که عاشقن سر کارن ... هر وقت یه دختر بهت گفت دوست داره بدون یه تعبیه ای در کاره ... اگه باهات دوست شد بدون هزار تا دوست پسر دیگه هم داره..
بقول حافظ : وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد/غلام آصف ثانی جلال حق را دیدم
واقعا حیف اینکه وقت خودت رو با عشق تلف کنی آخه یه چیز خیلی چرتیه ... البته گلایه ای نیست چون بی وفایی رسم عشق ... و دخترای بی وفا جز مرام عشق ... پسرا دو دسته اند: یا اصلا عاشق نمی شن یا اگر هم بشن خیت عاشق می شن .. اما دخترا سه دسته اند:۱-بی احساس ۲-هوس باز ۳-بی معرفت و وسواس ... خوب من که اینجوری فکر می کنم شما چی جوری فکر می کنین تو نظرات بنویس...
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:5 توسط سعید
|
وای .. وای .. وای بر من
ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني
ميرسد روزي که مرگ عشق را باور کني
ميرسد روزي که بي من در کنار قبر من
شعر هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو فاصله ای نيست
گفتم کمی صبر کن گوش به من ده
گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست
گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست
رفتی تو خدا پشتوپناهت ، به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نيست
دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم
امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من
خداوندا اگر روزی بشر بودی زه حالم با خبر بودی پشیمان میشدی از قصه خلقت ازاین بودن ازاین هستی زمین و اسمان را کفر میگفتی نمیگفتی!!؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:23 توسط سعید
|